چرا کسی مرا بیدار نکرد
بهار آمده بود
بارانش باریده بود
امروز تقویم دیواری گام آخرش را گذاشت
چرا کسی مرا بیدار نکرد
مادر میگفت:«بهار که میشود خونها روانند
و خوابها جاری ...»
من فقط چشمان خیس کاغذها را دیدم
چرا کسی مرا بیدار نکرد
شهر در خواب شیرینیفروش عید است
ومن نباید لب به شیرینی بگشایم
بهار را گم کردهام
چرا کسی مرا بیدار نکرد
ناهید اشرفی (1/12/95)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 14:44 توسط ناهید اشرفی
|